تبليغاتX
به ياد دوست عزيزم الناز پري كوچك

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387

جمله ي رامين ناصري براي الناز عزيز ...

voa0cy.jpg

بیا که من هنوزم ... عاشق خنده هاتم

هنوز مثل همیشه ... دنبال اون چشاتم

بیا که باز دوباره ... دلم هواتو داره

هنوز عکس قشنگت ... تو قاب روی دیواره

نیا نزار دیر بشه ... دل بی تو دلگیر بشه

بیا با هم بمونیم ... ما واسه ی همیشه

دلی که درگیرته ... کم کم داره می میره

از عشقم ساده نگذر ... تا این دلم اسیره

خاطرت هست آن شبی ... که تا سحر رقصیدیم

خاطر هست آن بوسه ها ... که ما به هم بخشیدیم

ولی حاا تنها شدم ... خسته از این شب ها شدم

بی تاب و بی حوصله ام ... خسته از این دنیا شدم

لینک دانلود آهنگ نزار دیر بشه ، به یاد الناز عزیزم :

Don`t Let It Be Late

از پنجره آهنگ وبلاگ هم مي تونيد بشنويد .

الناز خيلي دلم برات تنگ شده ...

نوشته شده توسط صداي خسته در 22:0 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم تیر 1387

جمله ی وحید طالب لو برای الناز عزیز ...

وقتی‌كه دلتنگ می‌شم و
همراه تنهایی میرم
داغ دلم تازه می‌شه
زمزمه‌های خوندنم
وسوسه‌های موندنم
با تو هم اندازه می‌شه
قد هزار تا پنجره
تنهایی آواز می‌خونم
دارم با كی حرف می‌زنم
نمی‌دونم نمی‌دونم
این روزا دنیا واسه من
از خونمون كوچیكتره
كاش می‌تونستم بخونم
قد هزار تا پنجره

طلوع من طلوع من
وقتی غروب پر بزنه
موقع رفتن منه

نوشته شده توسط صداي خسته در 16:26 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم آذر 1386

جمله ي فرگل براي الناز عزيز ...

تلخترین چیز در اندوه امروزمان ، خاطره ی شادمانی دیروزمان است....






                                                             و  تنها مرگ است که دروغ نمی گوید...

نوشته شده توسط صداي خسته در 20:37 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم آذر 1386

جمله ي عادل براي الناز عزيز ...

چه لغت بیمناک و شوراگزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.

زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می‌میرند: سنگ‌ها گیاه‌ها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می‌گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می‌گیرد: خورشید پرتو افشانی می‌کند نسیم می‌وزد گلها هوا را خوشبو می‌گردانند پرندگان نغمه سرایی می‌کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می‌آیند.

آسمان لبخند می‌زند زمین می‌پروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می‌کنند... .

مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می‌کند: نه توانگر می‌شناسد نه گدا  نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می‌خواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد‌ گری خود دست می‌کشند  بی‌گناهان شکنجه نمی‌شوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده‌اند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی‌بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی‌شنوند. بهترین پناهی است برای دردها غم‌ها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش می‌شود همه این جنگ و جدال کشتار‌ها و زندگی ها کشمکش‌ها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام می‌گیرد.

اگر مرگ نبود همه آرزویش را می‌کردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند می‌شد به طبیعت نفرین می‌فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود.

هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر می‌گردد اوست که چاره می‌بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می‌نهد.

ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر‌می‌داری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان  می‌دهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می‌باشی دیده سرشک بار را خشک می‌گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می‌کند و می‌خواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده  در گرداب سهمناک پرتاب می‌کند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشم‌‌تنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می‌گسترانی.

کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می‌زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می‌پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می‌کشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل‌های پژمرده می‌باشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...

((نوشته ی صادق  هدایت))

نوشته شده توسط صداي خسته در 11:18 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم آذر 1386

جمله ي عادل براي الناز عزيز ...

من که می دانم شبی
عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من
سهل آسان می رسد
من که می دانم که تا
سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم
و شتابان می رسد
پس چرا عاشق نباشم
من که می دانم به دنیا
اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی
قول قراری نیست نیست
من که می دانم اجل
ناخوانده و بیدادگر
سرزده می آید و
راه فراری نیست نیست
پس چرا
پس چرا عاشق نباشم

++++++++++++++++

الناز عزیز تا دیروز كه توی مراسم تشییع جنازه ات شركت كردم باورم نمیشه كه رفتی...

این روزها خیلی حالم بده و دلتنگم..

نمی دونم چرا ما آدمها تا زنده هستیم قدر همو نمی دونیم؟....

نوشته شده توسط صداي خسته در 11:17 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم آذر 1386

جمله ي رامونا براي الناز عزيز ...

به کدام قسمت بیشتر عادت کنم؟!

به بوی خاک گرفتن دنیایم...

یا به همیشه رفتن ها ی تو.....

...نه جانم!

من به مصراع نانوشته ی این مثنوی دلخوشم!

تو همان بهتر میان گلهای سنگ شده برویی

و همچنان شوکران لبهایت را با دل من بیازمایی

و من... میان گلهای یخ برویم

و تنم بیشتر ازعطر تن تو...بوی خاک را به خود بگیرد!

ببین جانم....

وقتی در نهایت به همه ی نانوشته های این قصه عادت میکنیم

دیگر چه فرقی میکند

که تو بی هوا مرا به خانه بخوانی

و دست به نوازش امواج وحشی گیسوانم ببری

بالاخره باز من همان سیب ندیده ی تبعیدی خواهم شد

که برایش فرقی ندارد تو با تار گیسوانش طناب دارش را میبافی

یا بالش رویاهایت را...

باز هم میگویم:

محال نیست جانم...

هرچه باشد من نیز به خرافات این سخنان هوسناک،روزی ایمان میاورم

و باز هم به سطرهای برجسته ی ذکاوت تو عادت میکنم!

جانم...

اینجا تنها از خروس خوان تا شغال خوان یک محال وجود دارد

آن هم بازگشت توست...!!!

 

rain.gif

نوشته شده توسط صداي خسته در 14:33 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم آذر 1386

جمله ي هادي براي الناز عزيز ...

پس از آن غروب رفتن                    اولین طللوع من باش

 

 من رسیدم رو به آخر                      تو بیا شروع  من  باش

 

شب و از قصه جدا كن                   چكه كن رو باور من

خط بكش رو جای پای                   گریه های آخر من

 اسمتو ببخش به لب هام              بی تو خالیه نفس هام

 خط بكش رو باور من                      زیر سایه بون دست هام

 خواب سبز رازقی باش                   عاشق همیشگی باش

 خسته ام از تلخی شب                  تو طلاع زندگی ایم باش

 من پر از حرف سكوتم                   خالیه ام رو به سقوطم

 بی تو ، آبی عشقت                       تشنه ام كویر لوتم

 نمی خوام آشفته باشم                 آرزوی خسته باشم

 تو نزار آخر قصه                             حرفمو نگفته باشم

 پس از آن غروب رفتن                     اولین طلوع من باش

 من رسیدم رو به آخر                     تو بیا شروع  من  باش

 شب و از قصه جدا كن                   چكه كن رو باور من

 خط بكش رو جای پای                    گریه های آخر من

 پس از آن غروب رفتن                   اولین طلوع من باش.....

««معین »»

 

 

هنوز هم باورم نمیشه الناز جون

كه دیگه نیستی پیشمون...

هنوز هم سخته دوری تو

وقتی پست های شب قبل رفتن داشتم می خوندم ...جگرم آتیش گرفت ...چقدر بانشاط بودی تو پست ...چقدر آرزوهای قشنگی داشتی....

می دونم اون بالا بالا ها جات من خیلی بهتره...

می دونم كه الان به خاطر پاكیت در بهترین جای بهشتی...

خوش به حالت كه بدون گناه رفتی...اما من چی بگم...

باز هم خو ش به  حالت

چون دوست هائی داری كه به یادتن و برات دعا می كنند و همیشه به یادت هستند

امیدوارم در بهترین جای بهشت قرار بگیری

نوشته شده توسط صداي خسته در 22:40 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم آذر 1386

جمله ي همام براي الناز عزيز ...

اگر چه می روی تنها سفر خوش باد

                                دلم را می بری اما سفر خوش باد

برو هر چند تاول خورده پای تو

                                غزال خسته ی صحرا سفر خوش باد

اگر پرواز آغاز جنون توست

                                مجالی نیست ماندن را سفر خوش باد

برایم دیدنی نیست ، رویای دیرینی است     

                                  مرا بگذار با رویا سفر خوش باد

اگر چه بی خبر رفتی ، خداحافظ

                                   ولی بی ما می روی هر جا سفر خوش باد

نمیدانم اگر بار سفر بستم

                                     تو می گویی آیا سفر خوش باد ؟؟؟؟؟

بعد از چند ماه یه چیزی منو دوباره كشوند تو كلوب.

یه دوست قدیمی . یه حس غریب

یه بغض تلخ . یكی  كه خیلی پاك و مهربون بود

یكی رفت ولی نمیدونم چرا ؟؟؟

خدایا همیشه باید اینجوری باشه ؟؟؟

به خدا انصاف نیست .

انصاف نیست تو هر كی كه خوبه می بری پیش خودت

چرا ؟؟؟؟

چشمام پره اشكه

باورش واسم خیلی سخته.

خدایا تو كه می گفتی هر چی خوبه مال شما

پس چرا میبری اونا رو پیش  خودت ؟؟؟؟

خدایا به خدا انصاف نیست . نیست . نیست ....

نوشته شده توسط صداي خسته در 22:13 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم آذر 1386

جمله ي دنيا براي الناز عزيز ...

می شد ماند و نرفت
 و مثل ماه
 با تبسم دستانی که
 دوستی ما را می خواست
می شد ماند و نرفت
 همان شبی که ماه
 پشت ابر ماند
 و آب
آب تاریک
 به غربت نمناک دست ها سفر کرد.
الناز ناز و شیطونم کاش که کنارمون میموندی و خدا این فرشته ی کوچیک رو از ما نمی گرفت........
مگه تو نمی خواستی بیای میتینگ ÷س چی شد چرا تنهامون گذاشتی. الان 3 روزه فقط دارم گریه می گنم خیلی داغون شدم از شنیدن این خبر...............

نوشته شده توسط صداي خسته در 20:51 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم آذر 1386

جمله ي رامونا براي الناز عزيز ...

 

اشکها مرا یاری کنید...

که من عجیب دلتنگم !!

 

امشب دلم گرفته
شیشیه دلم انقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری میشکند
و باز سیل بیرهم تنهایی
وبغضی غریب گلویم را میفشارد....

روحش شاد و یادش گرامی
نوشته شده توسط صداي خسته در 20:18 |  لینک ثابت   •