پنجشنبه یکم آذر 1386
جمله ي هادي براي الناز عزيز ...
پس از آن غروب رفتن اولین طللوع من باش
من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش
شب و از قصه جدا كن چكه كن رو باور من
خط بكش رو جای پای گریه های آخر من
اسمتو ببخش به لب هام بی تو خالیه نفس هام
خط بكش رو باور من زیر سایه بون دست هام
خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش
خسته ام از تلخی شب تو طلاع زندگی ایم باش
من پر از حرف سكوتم خالیه ام رو به سقوطم
بی تو ، آبی عشقت تشنه ام كویر لوتم
نمی خوام آشفته باشم آرزوی خسته باشم
تو نزار آخر قصه حرفمو نگفته باشم
پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش
شب و از قصه جدا كن چكه كن رو باور من
خط بكش رو جای پای گریه های آخر من
پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش.....
««معین »»
هنوز هم باورم نمیشه الناز جون
كه دیگه نیستی پیشمون...
هنوز هم سخته دوری تو
وقتی پست های شب قبل رفتن داشتم می خوندم ...جگرم آتیش گرفت ...چقدر بانشاط بودی تو پست ...چقدر آرزوهای قشنگی داشتی....
می دونم اون بالا بالا ها جات من خیلی بهتره...
می دونم كه الان به خاطر پاكیت در بهترین جای بهشتی...
خوش به حالت كه بدون گناه رفتی...اما من چی بگم...
باز هم خو ش به حالت
چون دوست هائی داری كه به یادتن و برات دعا می كنند و همیشه به یادت هستند
امیدوارم در بهترین جای بهشت قرار بگیری







